گفتم كجا؟گفتا به خون،گفتم چرا؟گفتا جنون

  گفتم كه كي؟ گفتا كنون ، گفتم نرو خنديد ورفت                                                                                               

                          شهداسلام 

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت |

                                  کجایند مردان بی ادعا

سلام بر عاشقان واقعی خدا. سلام بر آنهایی که فی سبیل الله رفتن راخوب طی کردند و به مقصداخلاص رسیدند . دلتنگيشان ازنگاهشان پیدا بود، چون رنگ خدا تجلی بخش سیرتشان بود.شهدا  دلتنگی امان را می برد، من مانده ام چگونه پدر، مادر همسر ،فرزندرا گذاشته و به سوی جبهه ها میرفتید.دلتنگی دیدار خدا هر دلتنگی را ذوب میکند. سلام بر علی اکبر ها سلام برقاسم ها    وسلام وسلام های فراوان به خونهای  پاک روان مانده درشلمچه، طلائیه، فکه، دهلاویه،هویزه و......

شهدا شرمنده ایم

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |

                                                                                (علیه السلام)         

           

                                                                

                      

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ و ساعت |
 

سردار غیب پرور از پیدا شدن پپکر مطهر شهدای کربلای 4 به ویژه شهید اسلامی نسب اشاره کرد و گفت: تعدادی اسیر در کربلای 5 گرفتیم. گفتیم جای بچه های ما کجاست؟ هر چه سوال می کردیم جوابمان را نمی دادند و می گفتند نمی دانیم. فکر می کردیم سماجت می کنند و نمی خواهند همکاری کنند، مرتب قسم می خوردند و می گفتند نمی دانیم. تا سه ماه اسرا را نگه داشتیم، بعد از سه ما گفتیم اسرا را تحویل دهیم. آنان را سوار ماشین وانتی که داشتیم کردیم. بین مسیر یکی از این عراقی ها روی سر کاپوت ماشین می زد و می گفت بایستید. در آن منطقه دو پوکه هواپیما که روی آن پرچم عراق کشیده شده بود دیدیم. اسرا گفتند یادمان آمد موقعی که شهدای شما را زیر خاک کردند این دو پوکه هواپیما هم بود. آن موقع مسئول خط بودم به ایاز رنجبر که هم اکنون معاون اجرایی سپاه فجر فارس است گفتم اگر بچه ها پیدا شدند به معراج شهدا انتقال نده، خبرم کن تا بیایم و شهدا را ببینم. وقتی رنجبر خبر داد که پیکر شهدا پیدا شده آنجا آمدم، پیکر شهید اسلامی نسب بعد از سه ماه سالم بود و بوی عطر از آن بلند می شد. خدایا! خیلی عجیب بود. جنازه عراقی ها که یکی دو روز از آن می گذشت بوی تعفنش بلند می شد اما شهید ما هنوز بعد از سه ما پیکرش سالم بود. بعد از سه ماه و هشت روز که شهید اسلامی نسب را برای خاکسپاری آورده بودند پهلوی این شهید شکافته بود و خون تازه بیرون می آمد.

به اين شهيد به دليل آنكه علاقه بسيار زياد به معناي واقعي به حضرت زهرا(س) داشت دوستانش بهش ميگفتند سردار زهرايي

شادي روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت |
هفته دفاع مقدس / کجائید ای شهیدان خدایی

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت |

سلام حاجي خوبي؟ چه خبر ؟ دلم برا خودت ورفيقات تنگ شده، قبول دارم بي معرفتم ، وزير قولهام زدم ولي بازميخوام واسطه بشي بيام جنوب بازم دلمو خانه تكاني كنم حاجي از كربلا چه خبر...

الوالو حاجي صداي منو مي شنوي....

روزشمارم براي ديدارت شلمچه

8 اسفند سالروز شهادت حاج حسين خرازي گرامي باد

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت |
 

 

از چهره هايشان مي شود معنويت راخواندوباهمين عكس روحمان شاد مي شود

 

شادي روح شهدا كه روحمان را شاد ميكنندصلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ و ساعت |
آلبوم تصاویر شهید علمدار ، شهید علمدار در قاب تصویر ،عکسهای شهید علمدار
 شهيد سيد مجتبي علمدار

شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ای آقا سی سال عمر که این حرفها را ندارد!
و به مصداق همان حرفی که سید گفته بود، همگان دیدیم که سرانجام در سی امین بهار زندگی، سید مجتبی جاودانه شد.

شادي روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

نوجوانان درجنگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رزمنده ۱۴ ساله ای را به اسارت گرفته بودند. فرمانده‌ی عراقی وقتی او را دید و متوجه سنش شد، پرسید مگر سن سربازی ۱۸ سال نیست؟ خمینی سن سربازی را پایین آورده؟
رزمنده در جواب عراقی گفت نه، سن سربازی همان ۱۸ سال است، خمینی سن عشق را پایین آورده.

خاطره از: سیدناصر حسینی‌پور، جانباز دفاع مقدس و نویسنده کتاب «پایی که جا ماند»

شادي روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

واکنش فرمانده ارشد عراقی به عکس شهید

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌گوید: بیشتر از ۱۵ نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند. من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم. شهید سیدصمدحسینی که به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود.

سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در گفتگو با خبرگزاری تسنیم از خاطرات خود در تفحص شهدای هشت سال دفاع مقدس و اثبات حقانیت این شهدا به برخی فرماندهان عراقی می‌گوید و خاطره‌ عکس شهید سید صمد حسینی را چنین روایت می‌کند:
 
من در مدت تفحص با چند نفر از طرف عراقی سر و کار داشته‌ام. ژنرال عبدالستار، محمد حسین عبدالوهاب، حسنعلی، میسر صالح النوح، حسین ثابت محمود و بعد هم حسن الدوری. یکبار دیداری با سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب در عراق داشتیم. همان اوایل کار تفحص بود. در منذریه عراق داخل پاسگاه نشسته بودیم. بعد از اینکه مذاکرات انجام شد، نشسته بودیم که گپی بزنیم. یک گپ دوستانه بود. من معمولا از اینگونه فرصت‌ها برای بیان مفاهیم انقلاب و حقانیت کشورمان استفاده می‌کردم. در جمعی که نشسته بودیم شاید بیشتر از 15 نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند. من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم. شهید سید صمد حسینی که در عملیات تفحص پیدا شده بود به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود. به صورتی که چشم درون حدقه قرار داشت. ریش‌هایش سالم مانده بود و کنده نمی‌شد. زبانش در کام بود. ولی به طور عجیبی از گردن به پایین اسکلت شده بود.
 
پیکر شهید سید صمد حسینی که پس از 13 سال با صورتی سالم در جریان تفحص شهدا پیدا شد
 
من آنجا گفتم در جریان تفحص اخیر ما یک صورت حقی را پیدا کردیم. تعمد داشتم که بگویم "صورت حق" و چند بار هم این عبارت را تکرار کردم. گفتم: "یک صورت حقی را خدای متعال در تفحص به ما نشان داد و بعد از 13 سال آن را در منطقه طلائیه پیدا کردیم. خدای متعال قادر بود که همه این بدن را اسکلت کند اما این صورت حق را نگه داشت. خدای متعال می‌خواست این را به ما نشان بدهد که من قادرم که اگر بخواهم همه بدن را اسکلت بکنم و اگر بخواهم بخشی از آن را سالم نگه داشته و مابقی را اسکلت کنم." بعد عکس شهید سید صمد حسینی را همانجا به آن‌ها نشان دادم.
 
سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب عکس را گرفت و لحظاتی به آن خیره شد. همین طور که خیره خیره نگاه می‌کرد، گفت: "الشهدا لا یغسل" یعنی شهدا غسل ندارند. گفتم: "نعم؛ افضل الشهدا الذین یقاتلون فی صف الاول و هم لا یغسل و لا یکفن" یعنی با فضیلت‌ترین شهدا آن‌هایی هستند که در خط مقدم جنگیدند و این‌ها نه غسل نیاز دارند و نه کفن. این عکس در دست فرماندهان ارشد عراقی چرخید و چرخید و همه آن‌ها یکی یکی و خیره خیره نگاه کردند و بعد عکس را برگرداندند.
 
سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب به عنوان یکی از این فرماندهان ارشد در واقع اعتراف کرد که این یک شهید است. البته دیگر نگفت که چه کسی شهیدشان کرده. و ما هم چون آن‌‌ها مأخوذ به حیا نشوند چیز بیشتری نگفتیم. در جلسه بعدی مذاکرات دیدم که محمد حسین عبدالوهاب نیامده. سوال کردم: فلانی کو؟ چرا نیامد؟ رفقایش گفتند: موجود موجود. دفعه دوم و سوم و جلسات بعد هم نیامد هر بار سوال کردیم. دوستانش همین طور جواب دادند. دیگر معلوم نشد که چه بلایی سر او آوردند. ولی به هر حال او به عنوان فرمانده ارشد عراقی این موضوع را اعتراف کرد. شهید سید صمد حسینی هم رزمنده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) بود و گفته شده بود که پایبند به غسل جمعه بوده است.

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ و ساعت |
شلمچه دلم تنگ است


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت |

معلم اومد سر كلاس و حاضر غايب كرد:

  بزرگراه همت....................حاضر

                                  غيرت همت.................غايب

                             ورزشگاه همت.............حاضر

                              مردونگي همت............غايب

                              مرام همت..............غايب

                               سمينار همت.............حاضر

                              اقايي همت................غايب

                               صداقت همت.............غايب

                                همايش همت............حاضر

                               صفاي همت...........غايب

                                 عشق همت............غايب

                                 آرمان همت............غايب

                                  ياران همت.............غايب

                                 تيپ همت.............حاضر

غايبا از حاضر ها بيشتر بودن.......كلاس تعطيل



منبع:وبلاگ شهيد همت

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ و ساعت |




در روزگار ما خاكي شدن، ماندن، دگر ناياب گشته


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت |
شهيد محمد معماريان


پایگاه اطلاع رسانی یا شهیدگلزار شهدای تهران ، شهید محمد معماریان


مادر شهيد محمد معماريان:

«محرم حدود 20 سال پيش بود كه تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،طوريكه قدرت حركت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمي تونستم تو اين ايام كمك كنم. نذر كرده بودم كه اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و كمكشون كنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد كه به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و كلّي دعا كردم. نزديكهاي صبح بود كه گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چيكار مي كنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم كنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي كردم كه ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي كه اومديم اينجا كلّي بزرگ شديم.


ديدم كنارش شهيدآزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو كرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه كم درد مي كرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام كه آزاديان گفت: صبر كن كه با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز كه روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز كرد وكشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز كرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونتنيست؛ يه كم به خاطر عضله ات است كه اون هم خوب مي شه  ....




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |

                         اي شهيد تو دستت را به خدا دادي و ما دست به شيطان

                     اي شهيد تو در راه خدا جان دادي و ما در راه گناه جان مي دهيم

                  اي شهيد تو تشنه آب بودي ولي تشنه تر براي نگاه حضرت ابلفضل(ع)

                 اي شهيد لباس خاكي ات هنوز سالم است تو چقدر خاكي هستي

                        راستي اي شهيد چه خبر از كربلا واربابمان حسين(ع)

با اين حال كه دستت قطع شد باز هم با دست مصنوعي رفتي براي جهاد في سبيل الله و اين دست مصنوعي بعد از 30  از دل خاك بيرون امد

                                              اي شهيد دعايمان كن


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |
     


شهدا سلام .

اي كاش با شما بودم و انقدر در اين دنيايي كه شبيه مرداب است فرو نميرفتم. شهدا خسته شدم.ما چقدر عكس شما رو ميبينيم و چقدر عكس شما عمل ميكنيم .فقط ورد زبانمان شده شرمند ه ايم همين را بلد شده ايم. شهدا ما نميتونيم و نتونستيم مثل شما باشيم شهدا ما زود تغيير ميكنيم شهدا هر موقع دلمون خواست ميايم سمت شما شهدا ارامش شما خدا بود و نزديك شدن به خدا و ارام شدن ما چيزهاي پوچ دنيايي تا ديروز اهنگ جبهه هاتان ما را ارام ميكرد و حالا بعضي هايمان خواننده ها  اراممان ميكنند ! شهدا چقدر تغيير ،و خودمان هم حواسمان نيست از اين تغيير!شهدا چه بگويم كه دلم پر است از ادمهاي اين دنيا همه چيز را به مسخره گرفته اند و گرفته ايم شهدا شهدا شهدا حرف ها دارم  ......

شهدا دعايمان كنيد

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |
      

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |
                        

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |
                           

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ و ساعت |
شهید بهنام محمدی

امروز روز شهادت نوجوان 13-12 ساله‌ای است که به گفته سید صالح موسوی هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می‌انداخت نوک اسلحه روی زمین ساییده می‌شد. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد. با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند و از همه بیشتر سید صالح موسوی. سید صالح را صالی صدا می‌کرد.

خود صالحی می‌گفت که شب‌ها که روی پشت‌بام می‌خوابیدم از من در مورد شهادت و بهشت می‌پرسید. باز فکر می‌کنم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد.

و باز صالحی می‌گفت که هر بار او را به بهانه‌ای از خرمشهر بیرون می‌بردیم تا سالم بماند باز غافل که می‌شدیم می‌‌دیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است.

آن نوجوان 13-12 ساله، آن روز، به وظیفه‌اش عمل کرد. وظیفه‌اش بود که درس و مدرسه را رها کند و از شهرش دفاع کند. بیا فکر کنیم ببینیم امروز که صلح و صفاست و جنگی در کار نیست وظیفه ما چیست؟

اصلاً به وظیفمون عمل می‌کنیم یا نه؟

منبع: تبیان

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |

بهترین خاطره ای که از توفیق احمد( زندانبان اسرای مجروح)  در ذهنم مانده به یکی از شبهای محرم بر می

گشت. حرف های قشنگ و پر مغضی می زد .شب های آخر محرم او پشت پنجره آمدو گفت :طوری سینه بزنید

 که صداتون رو نشنون! وقتی صدایمان بیشتر از حد معمول بلند می شد، دوبار می آمد و با اشاره ی دستش

می گفت: آروم تر ، منو از اینجا تبعید کنند، خودتون ضرر می کنید!

روز های آخر تنها خواسته اش از مجروحین ایرانی را این طور بیان کرد: آزاد که شدید و رفتید مشهد  سلام مرا

به امام رضا(ع) برسانید و بگید با اسرای ایرانی نامهربانی نکردم.

موقعی فهمیدم آدم متدین و با خدایی است ، که به بچه ها ی بازداشتگاه گفت: مادرم مرضیه ، ناراحتی قلبی

داره ، اسیر پیش خدا خیلی آبرو داره، برا مادرم دعا کنید. توفیق احمد به دعای اسرا اعتقاد داشت.

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |
به طور قطع ما آدم هاي پا در گل مانده، از درك اين لبخند در موقع كفن شدن اين شهيد عاجزيم. اين رمز و راز را تنها عاشق و معشوق مي دانند و بس.

اي شهيد! مگر چه مي بيني كه اين چنين شاد و مسروري؟
لبخند بزن دلاور!
لبخند بزن بر آنچه به آن دست يافته اي.
لبخند بزن كه آنچه وعده الهي بود، به حقيقت پيوسته است.
ليخند بزن به فرشتگان مقربي كه به استقبالت آمده اند. به همرزمان شهيدت. به امام شهدا...
لبخند بزن به ما كه چشم به شفاعت تو دوخته ايم.

پيش از اين درباره شهيدي از اهواز به نام «محمدرضا حقيقي» شنيده بودم در زماني كه مي خواستند او را وارد قبر كنند بر لبانش لبخند دلنشيني نقش بسته بود...

و ديگر بار لبخند شهيد «رضا قنبري». لبخندي از سر رضايت. شوق، آرامش، ...
به راستي بر اين لبخند زيبا و دلنشين چه شرحي مي توان نوشت؟


نام: شهیـد رضا قنبری
شهادت: مصادف با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) - 19 /8 /64
مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 شماره: 33

منبع: جنگ و گنج

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |
نزدیکی های بغداد  یکی از دژبانها به بچه ها گفت : کربلا سبعین کم.(کربلا هفتاد کیلومتر)

نام کربلا که برده شد بغض کهنه ی اسرا ترکید . گویی دجله از چشم ها جوشید. صدای گریه اسرا بلند

شد . بلند بلند زدم زیر گریه. از آن همه آزار تشنگی، بی مهری، نیش زبان و تحقیر به ستوه آمده بودم.

دلم پر بود. در چند روز گذشته تحمل و ظرفیت خیلی از آن درد هاو رنج ها را در آن سن کم نداشتم. دنبال

بهانه ای بودم تا یک دل سیر گریه کنم .احساس می کردم با یک گریه ی درست و حسابی سبک می

شوم.به همان شکلی  که به پشت دراز کشیده بودم دو دستم را روی صورتم کاسه کردم و بلند بلند گریه

کردم .به بهانه ی آقا امام حسین(ع) برا ی دل خودم و آن چه بر من و دوستانم گذشته بود. گریه از آن

همه تحقیر توهین مظلومیت شهدای خندق جنازه هایی که در ان جاده ماندند توهین به شهدا از دست

دادن جزیره مجنون معلوم نبودن سرنوشت علی هاشمی، شهدایی که به جنازه هاشان تیر خلاص زدند

شهیدی که پرچم عراق روی شکمش نصب شد، بچه هایی که پشتشان خالی شده بود، شهادت محمد

حسین حق جو که پنج دختر چشم انتظارش بود و پسر نداشت شهادت جعفر الوند نژاد تک فرزند یک

خانواده ی روستایی که جنازه اش به دست عراقی ها افتاد، سوختن جنازه ی جان محمد کریمی و

ابراهیم نویدی پور . عمامه شهیدی که عراقی ها جلو چشمانم با آن رقاصی کردند ماشین هایی که

جنازه ی شهدا را زیر گرفتند

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |
سلام خدا بر تو که خیلی با خدابودی. زمان سربازیت به خانه ی سرهنگی فرستادنت که خوب زمان ،زمان طاغوت بود و حجاب آن هم برای زن سرهنگ زمان شاه بی معنی بود تو را فرستادند تا گمارده آن خانه باشی تو تا چشمت به بی حجاب بودن زن سرهنگ افتاد از خانه زدی بیرون و وقتی برگشتی به پادگان گفتی که به آن خانه بر نمیگردی و آن سرهنگ برای اینکه تورا وادار کند برگردی تو را گذاشت که دستشویی ها را بشویی که 2 ماه گذشت اما تو به خاطر اعتقاداتت حاظر شدی هر روز دستشویی بشویی اما نگاهت به گناه نیفتد سلام خدا بر تویی که یک ماشین به تو میدهند و میگویند با این ماشین میتوانی بروی به پدر و مادرت در روستا سر بزنی و موقعی که میروی موقع برگشت یکی از آن مادرانی که بچه اش به واسطه تو  و حمایت تو رفته حوزه علمیه تا طلبه شود ساکی ، بقچه ای میدهد که برای فرزندش در ماشین بگذاری و به فرزندش برسانی با مخالفت تو روبرو میشود و شما میگویی من این را نمیتوانم با این ماشین ببرم چون این ماشین فقط برای امدن به روستا و دیدن پدر و مادرم است چقدر با خدا ، چقدر عالم محضر خدا است  را درک و  به اعمالت مسلط بودی و گفتی با مینی بوس بفرستید من مشهد از مینی بوس میگیرم و به فرزندتان میرسانم .


آلبوم تصاویر شهید برونسی , برونسی به روایت تصویر , آلبوم عکسهای شهید برونسی ,


خدایا چه انسانهایی والا مقامی. به معنای واقعی شیعه بودند . همین پاک بودنت شهید عزیز برونسی باعث می شود وقتی که سرت را بر روی خاکها میگذاری و در عملیات به بن بست میخورید  حضرت زهرا (س) را در حالت گریه و همینطور که سر بر خاک داری ملاقات میکنی . یک ذره نگذاشتی شبه در مال و زندگی ات وارد شود و وقت استراحتت که به مرخصی می امدی صرف کمک به مردم میشد کجایند مردان بی ادعا خدا ازت راضی، اهلبیت (ع) راضی امام زمان (عج) راضی . تو مدرک بالایی نداشتی . به دانشگاه هم نرفتی اما این همه خوب بودنت دانشگاهی است برای شاگردانی همچون من. شهید برونسی دعایمان کن

شادی روح شهدا صلوات



+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |

شهید خرازی به روایت شهید آوینی

 وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .

اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است .

ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.

حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر .

حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.

شادی روح شهدا صلوات

 

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ و ساعت |
یک نامه و دو شهید؛ آیا این پول حلال است...؟!

برادرانی که در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می‌شود، حقوق برادران بسیج نیز داده می‌شود و این برادران از طریق بسیج اعزام می‌شوند و در حقیقت، دو حقوق از دولت جمهوری اسلامی دریافت می‌دارند؛ تکلیف اینها چیست؟
سرویس دفاع مقدس ـ نامه زیر از معلم شهید محمدرضا (عبدالرضا) شریفی‌پور است که به چند بار خواندن آن می‌ارزد. چرایش را خودتان متوجه می‌شوید. شاید دلمان برای آن خلوص و پاکی تنگ شده و یا شاید نمی‌توانیم باور کنیم که روزگاری در همسایگی‌مان کسانی بودند که اینقدر از تعلقات مادی و دنیوی رها بودند که نمی‌توانستند از یک دولت دو حقوق بگیرند!

در هر حال، عبدالرضا در کربلای ۴ آسمانی شد و هنوز نمی‌توان لبخندش در آخرین دیدار را فراموش کرد. آیا اگر امروز ما را ببیند، باز هم لبخند می‌زند یا گلایه می کند که قرار نبود اینقدر از شهدا دور شوید؟!

و اما نامه شهید و پاسخ آن با امضای شهید بزرگوار حجت‌الاسلام والمسلمین محلاتی، نماینده امام خمینی(ره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:

[تصویر:  116464_927.jpg]

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت فرماندهی محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام علیکم

اینجانب محمدرضا شریفی پور، دانشجوی تربیت معلم شهید مدنی شهرستان قم بنا به صلاحیتی که برادران سپاه هم از جهت مسایل شرعیه و اداری دارند، سوالی در رابطه به حقوق برادران بسیج را جهت جویای جوابش به این ارگان محترم می نویسم. امید است که انشاءالله با توجه به حجم کاری شما جواب آن را برایم ارسال دارید.

برادرانی که در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می شود، در ضمن حقوق برادران بسیج نیز داده می شود و این برادران از طریق بسیج اعزام می شوند و در حقیقت دو حقوق از دولت جمهوری اسلامی دریافت می دارند. تکلیف اینها چیست؟

ضمنا از طرف ریاست تربیت معلم مرکز گفته شده است که اضافه بر حقوق بسیج می بایست کمک هزینه تربیت معلم را هم تحویل گیرند و بنده به خاطر اینکه هم از نظر شرعی و هم از نظر اداری نظر شما پاسداران اسلام را صلاح می دانم لطفا جوابش را حتما برایم بفرستید تا تکلیفم روشن شود که آیا این پول حلال است و یا کدام یک از این پول ها را باید گرفت.

به امید ارسال جواب نامه و با امید پیروزی رزمندگان اسلام

اجرکم علی الله/ دعاگوی شما ـ محمد رضا شریفی پور

پاسخ نامه:

بسمه تعالی
ضوابط قانونی در سپاه باید عمل شود و آن حکم شرعی است از پرسنلی سوال شود.

امضا- فضل الله محلاتی 1/2/64

[تصویر:  116343_985.jpg]

شهید عبدالرضا شریفی پور (نفر سوم از سمت چپ) با لباس رزم در آستانه عملیات کربلای ۴ و ... شهادت

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت |
شهید نوجوان "علیرضا محمودی پارسا"
ولادت: 1348/4/23
شهادت: 1361/11/29


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
 
شادی روح شهدا صلوات
 
 
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت |

خاطرات رهبری از شهید کاوه  

  خدا را سپاسگذاریم كه توفیق دست داد تا شما عزیزان لشگر ویژه ی شهدا را در مقرتان زیارت كردم آرزویی بود و یاد نیكی از شماها در دل ما ،‌در زمان اوایل تشكیل این تیپ و لشگر .‌هر چه ما شنیده بودیم تعریف و تمجید و ستایش قهرمانی ها و شجاعتهای این لشگر بود . البته حقیقتاً با همه دل عرض می كنم جای این شهید عزیزمان خالی است. شهید محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقیه ی برادرانی كه به شهادت رسیده اند؛ اما خوب بعضی ها را انسان از نزدیك می شناسد، فضایل آنها را می داند ،‌ارزشهائی را كه گاهی در یك انسان ، در یك جوان جمع شده از نزدیك لمس می كند و ای عزیزان محمود كاوه از این قبیل بود . در او ارزشهایی بود كه برای یك جوان مسلمان ایده آل بود . . . فراموش نمیكنم همین شهید محمود كاوه بچه ای بود ، پدرش دستش را می گرفت ، او را  به مسجدی كه من آن جا صحبت می كردم و تفسیر می گفتم می آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما ماندیم ( گریه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانیم .‌كم سعادتی ماست ، ‌ما كه به اصطلاح پیشكسوت آنها بودیم ماندیم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

من در خود سپاه عناصر بسیار خوبی را سراغ دارم كه آمادگی خودسازی و دیگر سازی داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهید عزیزمان محمود كاوه یاد كنم كه من او را از بچگی اش می شناختم . پدر این شهید جزو اصحاب و ملازمین همیشگی مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز می خواندم و سخنرانی می كردم؛ دست این بچه را هم می گرفت و با خودش می آورد .من می دانستم كه همین یك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهای مشهدی می شناسند، از همان وقتها همین جوری بود پرشور و بی محابا در برخورد ، گاهی حرفهای تندی هم می زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفی را كسی نمی زد. این بچه آن جوری توی این محیط خانوادگی پرشور و پرهیجان تربیت شد .خوراك فكری او از دوران نوجوانی اش ـكه شاید آن سالهائی كه من می گویم ، ایشان مثلا دوزاده و سیزده سال شاید هم چهارده سال بیشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهای آنوقت بودند می دانند كه چه سنخ مطالبی بود و می شود فهمید دیگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبی بود . در یك چنین محیط فكری این جوان تربیت شد و جزو عناصر كم نظیری بود كه من او را در صدد خودسازی یافتم . حقیقتاً اهل خودسازی بود . هم خود سازی معنوی ،اخلاقی و تقوائی و هم خود سازی رزمی. در یكی از عملیاتهای اخیر دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتی هم که اینجا در بیمارستان بود، مدت كوتاهی است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كسانی كه دستشان آسیب دیده حساسیت دارم ، فوری پرسیدم دستت درد می كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پیدا كردم كه برادرهای مشهدی كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شدید درد می كند؛ او حتی درد را كتمان می كرد و نمی گفت . این مستحب است كه انسان حتی المقدور درد را كتمان كند و به دیگران نگوید. یك چنین حالت خودسازی ایشان داشت . یك فرمانده بسیار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تیپ ویژه ی شهداـ فكر می كنم حالا لشكر شده ، آن وقت تیپ بود یك واحد خوب بودـ جزو واحدهای كار آمد محسوب می شد و به این عنوان ازش نام برده می شد. خود او هم در عملیاتهای گوناگونی شركت داشت و كار آزموده ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مدیریت قوی ،‌دوستی و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوی ، اخلاقی ، ادب ،‌تربیت و توجه یك انسان جوان ولی برجسته بود . این هم یكی از خصوصیات دوران ماست كه برجستگان همیشه از پیران نیستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را می بیند كه جزء چهره های برجسته می شوند . رهبان الیل و استون النهار غالبا تو همین بچه ها وتوی همین جوانهاست . ما نشسته ایم از دور داریم نگاه می كنیم، حسرت می خوریم و آرزو می كنیم . كاش برویم توی محیط آنها ،‌ كمتر وقتی است كه بنده همین حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشینان ، آنجا انسان ساخته می شود و این جوانها خوب ساخته شده اند  و شهید كاوه حقیقتاً خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زیاد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هایی را من سراغ دارم كه  اخلاقیات و خصوصیات اینها را كه مشاهده می كند، از نزدیك حالات عرفا و سالك بزرگ برایش تداعی می شود، نه حالت نظامیان بزرگ ، از نظامی گری فراترند اگر چه در نظامیگری هم انصافا چیره دست و نیرومندند

یك لشگر را یك جوان بیست و چهارـ پنج ساله اداره می كند در حالی كه در هیچ جای دنیا افسری به این جوانی پیدا نمی شود كه یك لشگر را اداره كند . چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق ،‌در میدان جنگ ، زیر آتش ،‌در مقابله با تانكهای دشمن با وجود آن همه مانع یك جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می كند؛ با سازماندهی می برد جلو ،‌خط را می شكند ، دشمن را تار و مار می كنند ، اسیر هم می گیرند ، منطقه هم اشغال می كنند و مستقر می شوند. پس نظامیگری هم در معجزه گری انقلاب و سازندگی انقلاب وجود دارد، نه فقط معنویت. ‌اما بالاتر از نظامی گری این معنویت و تقوای جوانان است ،كه آنرا هم دارند .

 

 

 


 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت |
تفحص

کارت شهيد و پيام آن

در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائيه پيکر شهيدي کشف شد که سر نداشت و پيکرش دو نيم شده بود. داخل جيب هاي لباس تعدادي کارت و يک قرآن کوچک و يک خودکار بود. روي يکي از کارتها با خطي بسيار زيبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا مي دهد که شهدا به بهشت در آيند.» از پيکر شهيد و کارت او يک عکس گرفتم. وقتي خواستم دوباره کارت را ببينم در کمال تعجب ديدم محو شده است. پيش خود گفتم حتما نور خورشيد و يا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصي جريان را براي يکي از علما تعريف کردم، ايشان گفتند برويد عکس را چاپ کنيد، اگر چاپ شد، جريان خاصي نبوده، اما اگر چاپ نشد براي ما پيام داشته است. تمام عکسها بسيار شفاف چاپ شد به جز آن عکسي که از کارت گرفته بودم، حالتي نور خورده و مات داشت.

***

پلاکي از جنس پوتين

گفتم دقت کنيد، مثل اينکه امروز قراره خبري بشه. يکي از بچه ها به شوخي گفت: «لشکر ما هم مي خواد شهيد بده و...». وسط ميدان مين بوديم ناگهان يکي فرياد زد «شهيد» همه غمگين و ناراحت شدند. هيچ مدرکي نبود و يک پاي شهيد هم نبود. گفتم: بچه ها نذري بکنيم. هر کجا پلاک پيدا شد يک زيارت عاشورا بخوانيم. يکي از بچه ها گفت: «يکي هم براي پايش» يکي از بچه ها به شوخي گفت: شانس آورديم فقط يک پا و يک پلاکش نيست و گرنه دو سه روز بايد اينجا ... پا و پوتين که از مچ قطع شده بود پيدا شد. زيارت را خوانيدم. غروب برگشتيم مقر، اما پلاک پيدا نشد. همان کسي که شوخي مي کرد آمد و گفت: زيارت عاشوراي دوم را بخوان، هويت شهيد روي زبونه پوتين نوشته شده. من هم خواندم «السلام عليک يا اباعبدالله و.. .»

ماجرايي خواندني از پيدا شدن يك شهيد

به ياد شهداي گمنام

در طلائيه کار مي کرديم. براي مأموريتي به اهواز رفته بودم. عصر که برگشتم ديدم بچه ها خيلي شادند. اونها سه شهيد پيدا کرده بودند که فقط يکي از آنها گمنام بود. بچه ها خيلي گشتند. چيزي همراهش نبود. گفتم يکبار هم من بگردم. اون شهيد لباس فرم سپاه به تن داشت، چيزي شبيه دکمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. ديدم يک تکه عقيق است که انگار جمله اي روي آن حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رويش نوشته شده بود: «به ياد شهداي گمنام» ديگر نيازي نبود دنبال پلاکش بگرديم. مي دانستيم اين شهيد بايد گمنام بماند، خودش خواسته!

***

شهيد گمنام

در سال 73 تعدادي از شهداي گمنام را به معراج شهدا آوردند. در همان شب يکي از کارکنان در خواب مي بيند که فردي به او مي گويد: من يکي از شهداي گمنامي هستم که امشب آورده اند. سالهاست که خانواده ام خبري از من ندارند. شما زحمت بکش و برو مدارک مرا که شامل پلاک، کارت و چشم مصنوعي من است و در داخل کيسه اي گلي به همراه پيکرم مي باشد بردار و بگو که مشخصات مرا ثبت کنند. بعد از اين که اين برادر خوابش را بازگو مي کند، کسي باور نمي کند. اما با ديدن مجدد اين خواب و با اصرار او، پيکرهاي شهدا بررسي مي شوند و در کنار يکي از اجساد، کيسه اي پيدا مي گردد که چيزهايي که شهيد گفته بود درون آن بود. بعد از شناسايي جسد معلوم شد که ايشان در سال 65 مفقود الاثر شده بوده و در سال 61 هم يکي از چشم هايش را از دست داده بود.

سيزده موذن ناآشنا

فرمانده عراقي و سربند يا زهرا(س)

همراه نيروهاي عراقي مشغول جست و جو بوديم. فرمانده اين نيروها دستور داده بود در ظرفي که ايراني ها آب مي خورند، حق آب خوردن ندارند. همکلام شدن با ايراني ها خشم اين افسر را در پي داشت. روزي همين افسر به من التماس مي کرد که تو را به خدا اين سربندرو امانت به من بده. من همسرم بيماره، به عنوان تبرک ببرم. براتون بر مي گردونم. روي سربند نوشته شده بود «يا فاطمه الزهرا(س)» داخل يک نايلون گذاشتم و تحويلش دادم. اول بوسيد و به چشماش ماليد. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسيد و به سينه و سرش کشيد و تحويلمون داد. از آن به بعد سفره غذاي عراقي ها با ما يکي شد. سر سفره دعا مي کرديم، دعا را هم اين افسر عراقي مي خواند:

«اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلک»

تفحص

حسين پرزه اي، اعزامي از اصفهان

روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهيد گمنام در شهر دهلران طي مراسمي تشييع شوند. بچه هاي تفحص، پنج شهيد را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پيکر را گشته بودند. هيچ مدرکي بدست نيامده بود. قرار شد در بين شهدا يکي از آنها را که سر به بدن نداشت به نيابت از ارباب بي سر، آقا اباعبدالله الحسين(ع) تشييع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا يکي يکي طي مراسمي کفن مي شدند. آخرين شهيد، پيکر بي سر بود. حال عجيبي در بين بچه ها حاکم بود. خدا اين شهيد کيست که توفيق چنين فيضي را يافته تا به نيابت از ارباب در اين تشييع شود؟! ناگهان تکه پارچه اي از جيب لباس شهيد به چشم خورد. روي آن نوشته اي بود که به سختي خوانده مي شد «حسن پرزه اي، اعزامي از اصفهان»

        شادی روح شهدا صلوات
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت |
 






ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ و ساعت |