گفتم کجا، گفتا به خون، گفتم چرا؟ گفتا جنون  

 

 گفتم که کی ؟ گفتا کنون، گفتم نرو ، خندید و رفت

                                                                                           شهدا سلام

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 و ساعت |

                                  کجایند مردان بی ادعا

سلام بر عاشقان واقعی خدا. سلام بر آنهایی که فی سبیل الله رفتن راخوب طی کردند و به مقصداخلاص رسیدند . دلتنگيشان ازنگاهشان پیدا بود، چون رنگ خدا تجلی بخش سیرتشان بود.شهدا  دلتنگی امان را می برد، من مانده ام چگونه پدر، مادر همسر ،فرزندرا گذاشته و به سوی جبهه ها میرفتید.دلتنگی دیدار خدا هر دلتنگی را ذوب میکند. سلام بر علی اکبر ها سلام برقاسم ها    وسلام وسلام های فراوان به خونهای  پاک روان مانده درشلمچه، طلائیه، فکه، دهلاویه،هویزه و......

شهدا شرمنده ایم

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در سه شنبه چهارم مهر 1391 و ساعت |

                                                                                (علیه السلام)         

           

                                                                

                      

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 و ساعت |

واکنش فرمانده ارشد عراقی به عکس شهید

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌گوید: بیشتر از ۱۵ نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند. من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم. شهید سیدصمدحسینی که به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود.

سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در گفتگو با خبرگزاری تسنیم از خاطرات خود در تفحص شهدای هشت سال دفاع مقدس و اثبات حقانیت این شهدا به برخی فرماندهان عراقی می‌گوید و خاطره‌ عکس شهید سید صمد حسینی را چنین روایت می‌کند:
 
من در مدت تفحص با چند نفر از طرف عراقی سر و کار داشته‌ام. ژنرال عبدالستار، محمد حسین عبدالوهاب، حسنعلی، میسر صالح النوح، حسین ثابت محمود و بعد هم حسن الدوری. یکبار دیداری با سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب در عراق داشتیم. همان اوایل کار تفحص بود. در منذریه عراق داخل پاسگاه نشسته بودیم. بعد از اینکه مذاکرات انجام شد، نشسته بودیم که گپی بزنیم. یک گپ دوستانه بود. من معمولا از اینگونه فرصت‌ها برای بیان مفاهیم انقلاب و حقانیت کشورمان استفاده می‌کردم. در جمعی که نشسته بودیم شاید بیشتر از 15 نفر از فرماندهان ارشد عراقی نشسته بودند. من عکس یکی از شهدایی که در تفحص پیدا کرده بودیم را همراهم برده بودم. شهید سید صمد حسینی که در عملیات تفحص پیدا شده بود به طرز عجیبی صورتش سالم مانده بود. به صورتی که چشم درون حدقه قرار داشت. ریش‌هایش سالم مانده بود و کنده نمی‌شد. زبانش در کام بود. ولی به طور عجیبی از گردن به پایین اسکلت شده بود.
 
پیکر شهید سید صمد حسینی که پس از 13 سال با صورتی سالم در جریان تفحص شهدا پیدا شد
 
من آنجا گفتم در جریان تفحص اخیر ما یک صورت حقی را پیدا کردیم. تعمد داشتم که بگویم "صورت حق" و چند بار هم این عبارت را تکرار کردم. گفتم: "یک صورت حقی را خدای متعال در تفحص به ما نشان داد و بعد از 13 سال آن را در منطقه طلائیه پیدا کردیم. خدای متعال قادر بود که همه این بدن را اسکلت کند اما این صورت حق را نگه داشت. خدای متعال می‌خواست این را به ما نشان بدهد که من قادرم که اگر بخواهم همه بدن را اسکلت بکنم و اگر بخواهم بخشی از آن را سالم نگه داشته و مابقی را اسکلت کنم." بعد عکس شهید سید صمد حسینی را همانجا به آن‌ها نشان دادم.
 
سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب عکس را گرفت و لحظاتی به آن خیره شد. همین طور که خیره خیره نگاه می‌کرد، گفت: "الشهدا لا یغسل" یعنی شهدا غسل ندارند. گفتم: "نعم؛ افضل الشهدا الذین یقاتلون فی صف الاول و هم لا یغسل و لا یکفن" یعنی با فضیلت‌ترین شهدا آن‌هایی هستند که در خط مقدم جنگیدند و این‌ها نه غسل نیاز دارند و نه کفن. این عکس در دست فرماندهان ارشد عراقی چرخید و چرخید و همه آن‌ها یکی یکی و خیره خیره نگاه کردند و بعد عکس را برگرداندند.
 
سرلشگر محمد حسین عبدالوهاب به عنوان یکی از این فرماندهان ارشد در واقع اعتراف کرد که این یک شهید است. البته دیگر نگفت که چه کسی شهیدشان کرده. و ما هم چون آن‌‌ها مأخوذ به حیا نشوند چیز بیشتری نگفتیم. در جلسه بعدی مذاکرات دیدم که محمد حسین عبدالوهاب نیامده. سوال کردم: فلانی کو؟ چرا نیامد؟ رفقایش گفتند: موجود موجود. دفعه دوم و سوم و جلسات بعد هم نیامد هر بار سوال کردیم. دوستانش همین طور جواب دادند. دیگر معلوم نشد که چه بلایی سر او آوردند. ولی به هر حال او به عنوان فرمانده ارشد عراقی این موضوع را اعتراف کرد. شهید سید صمد حسینی هم رزمنده لشگر 27 محمد رسول الله(ص) بود و گفته شده بود که پایبند به غسل جمعه بوده است.

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه سی ام فروردین 1393 و ساعت |
شلمچه دلم تنگ است


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در چهارشنبه نهم بهمن 1392 و ساعت |

معلم اومد سر كلاس و حاضر غايب كرد:

  بزرگراه همت....................حاضر

                                  غيرت همت.................غايب

                             ورزشگاه همت.............حاضر

                              مردونگي همت............غايب

                              مرام همت..............غايب

                               سمينار همت.............حاضر

                              اقايي همت................غايب

                               صداقت همت.............غايب

                                همايش همت............حاضر

                               صفاي همت...........غايب

                                 عشق همت............غايب

                                 آرمان همت............غايب

                                  ياران همت.............غايب

                                 تيپ همت.............حاضر

غايبا از حاضر ها بيشتر بودن.......كلاس تعطيل



منبع:وبلاگ شهيد همت

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه هشتم دی 1392 و ساعت |




در روزگار ما خاكي شدن، ماندن، دگر ناياب گشته


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه سوم شهریور 1392 و ساعت |
شهيد محمد معماريان


پایگاه اطلاع رسانی یا شهیدگلزار شهدای تهران ، شهید محمد معماریان


مادر شهيد محمد معماريان:

«محرم حدود 20 سال پيش بود كه تو يه اتفاق پام ضربه شديدي خورد،طوريكه قدرت حركت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمي تونستم تو اين ايام كمك كنم. نذر كرده بودم كه اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقيه دوستام ديگهاي مسجد را بشورم و كمكشون كنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد كه به خونه رفتم حال خوشي نداشتم. زيارت را خوندم و كلّي دعا كردم. نزديكهاي صبح بود كه گفتم يه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب ديدم تو مسجد (المهدي) جمعيت زيادي جمع هستند و منم با دو تا عصا زير بغل رفته بودم. يه دسته عزاداريِ منظم، داشت وارد مسجد مي شد. جلوي دسته، شهيد سعيد آل طه داشت نوحه مي خوند. با خودم گفتم: اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چيكار مي كنه؟! يه دفعه ديدم پسرم محمد هم كنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اينها رو نگاه مي كردم كه ديدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدي! گفت: آره، از موقعي كه اومديم اينجا كلّي بزرگ شديم.


ديدم كنارش شهيدآزاديان هم وايساده. آزاديان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چيزيش نيست. بعد رو كرد به خودم و گفت: مامان! چيه؟ چيزيت شده؟ گفتم: چيزي نيست؛ پاهام يه كم درد مي كرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برات يه شال سبز آوردم. مي خواستم زودتر بيام كه آزاديان گفت: صبر كن كه با هم بريم. بعد تو راه رفته بوديم مرقد امام(ره). گفتيم امروز كه روز عاشوراست اول بريم مسجد، زيارت بخونيم بعد بيايم پيش شما. بعد دستهاشو باز كرد وكشيد از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز كرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونتنيست؛ يه كم به خاطر عضله ات است كه اون هم خوب مي شه  ....




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 و ساعت |

                         اي شهيد تو دستت را به خدا دادي و ما دست به شيطان

                     اي شهيد تو در راه خدا جان دادي و ما در راه گناه جان مي دهيم

                  اي شهيد تو تشنه آب بودي ولي تشنه تر براي نگاه حضرت ابلفضل(ع)

                 اي شهيد لباس خاكي ات هنوز سالم است تو چقدر خاكي هستي

                        راستي اي شهيد چه خبر از كربلا واربابمان حسين(ع)

با اين حال كه دستت قطع شد باز هم با دست مصنوعي رفتي براي جهاد في سبيل الله و اين دست مصنوعي بعد از 30  از دل خاك بيرون امد

                                              اي شهيد دعايمان كن


+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 و ساعت |
     


شهدا سلام .

اي كاش با شما بودم و انقدر در اين دنيايي كه شبيه مرداب است فرو نميرفتم. شهدا خسته شدم.ما چقدر عكس شما رو ميبينيم و چقدر عكس شما عمل ميكنيم .فقط ورد زبانمان شده شرمند ه ايم همين را بلد شده ايم. شهدا ما نميتونيم و نتونستيم مثل شما باشيم شهدا ما زود تغيير ميكنيم شهدا هر موقع دلمون خواست ميايم سمت شما شهدا ارامش شما خدا بود و نزديك شدن به خدا و ارام شدن ما چيزهاي پوچ دنيايي تا ديروز اهنگ جبهه هاتان ما را ارام ميكرد و حالا بعضي هايمان خواننده ها  اراممان ميكنند ! شهدا چقدر تغيير ،و خودمان هم حواسمان نيست از اين تغيير!شهدا چه بگويم كه دلم پر است از ادمهاي اين دنيا همه چيز را به مسخره گرفته اند و گرفته ايم شهدا شهدا شهدا حرف ها دارم  ......

شهدا دعايمان كنيد

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت |
      

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت |
                        

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت |
                           

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 و ساعت |
شهید بهنام محمدی

امروز روز شهادت نوجوان 13-12 ساله‌ای است که به گفته سید صالح موسوی هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می‌انداخت نوک اسلحه روی زمین ساییده می‌شد. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می‌دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور‌پذیر نباشد. با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم‌سن و سال‌های خود بازی می‌کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می‌شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می‌شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی‌تاب اند و از همه بیشتر سید صالح موسوی. سید صالح را صالی صدا می‌کرد.

خود صالحی می‌گفت که شب‌ها که روی پشت‌بام می‌خوابیدم از من در مورد شهادت و بهشت می‌پرسید. باز فکر می‌کنم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد.

و باز صالحی می‌گفت که هر بار او را به بهانه‌ای از خرمشهر بیرون می‌بردیم تا سالم بماند باز غافل که می‌شدیم می‌‌دیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است.

آن نوجوان 13-12 ساله، آن روز، به وظیفه‌اش عمل کرد. وظیفه‌اش بود که درس و مدرسه را رها کند و از شهرش دفاع کند. بیا فکر کنیم ببینیم امروز که صلح و صفاست و جنگی در کار نیست وظیفه ما چیست؟

اصلاً به وظیفمون عمل می‌کنیم یا نه؟

منبع: تبیان

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه بیست و هشتم مهر 1391 و ساعت |

بهترین خاطره ای که از توفیق احمد( زندانبان اسرای مجروح)  در ذهنم مانده به یکی از شبهای محرم بر می

گشت. حرف های قشنگ و پر مغضی می زد .شب های آخر محرم او پشت پنجره آمدو گفت :طوری سینه بزنید

 که صداتون رو نشنون! وقتی صدایمان بیشتر از حد معمول بلند می شد، دوبار می آمد و با اشاره ی دستش

می گفت: آروم تر ، منو از اینجا تبعید کنند، خودتون ضرر می کنید!

روز های آخر تنها خواسته اش از مجروحین ایرانی را این طور بیان کرد: آزاد که شدید و رفتید مشهد  سلام مرا

به امام رضا(ع) برسانید و بگید با اسرای ایرانی نامهربانی نکردم.

موقعی فهمیدم آدم متدین و با خدایی است ، که به بچه ها ی بازداشتگاه گفت: مادرم مرضیه ، ناراحتی قلبی

داره ، اسیر پیش خدا خیلی آبرو داره، برا مادرم دعا کنید. توفیق احمد به دعای اسرا اعتقاد داشت.

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه بیست و یکم مهر 1391 و ساعت |
به طور قطع ما آدم هاي پا در گل مانده، از درك اين لبخند در موقع كفن شدن اين شهيد عاجزيم. اين رمز و راز را تنها عاشق و معشوق مي دانند و بس.

اي شهيد! مگر چه مي بيني كه اين چنين شاد و مسروري؟
لبخند بزن دلاور!
لبخند بزن بر آنچه به آن دست يافته اي.
لبخند بزن كه آنچه وعده الهي بود، به حقيقت پيوسته است.
ليخند بزن به فرشتگان مقربي كه به استقبالت آمده اند. به همرزمان شهيدت. به امام شهدا...
لبخند بزن به ما كه چشم به شفاعت تو دوخته ايم.

پيش از اين درباره شهيدي از اهواز به نام «محمدرضا حقيقي» شنيده بودم در زماني كه مي خواستند او را وارد قبر كنند بر لبانش لبخند دلنشيني نقش بسته بود...

و ديگر بار لبخند شهيد «رضا قنبري». لبخندي از سر رضايت. شوق، آرامش، ...
به راستي بر اين لبخند زيبا و دلنشين چه شرحي مي توان نوشت؟


نام: شهیـد رضا قنبری
شهادت: مصادف با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) - 19 /8 /64
مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 شماره: 33

منبع: جنگ و گنج

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه شانزدهم مهر 1391 و ساعت |
نزدیکی های بغداد  یکی از دژبانها به بچه ها گفت : کربلا سبعین کم.(کربلا هفتاد کیلومتر)

نام کربلا که برده شد بغض کهنه ی اسرا ترکید . گویی دجله از چشم ها جوشید. صدای گریه اسرا بلند

شد . بلند بلند زدم زیر گریه. از آن همه آزار تشنگی، بی مهری، نیش زبان و تحقیر به ستوه آمده بودم.

دلم پر بود. در چند روز گذشته تحمل و ظرفیت خیلی از آن درد هاو رنج ها را در آن سن کم نداشتم. دنبال

بهانه ای بودم تا یک دل سیر گریه کنم .احساس می کردم با یک گریه ی درست و حسابی سبک می

شوم.به همان شکلی  که به پشت دراز کشیده بودم دو دستم را روی صورتم کاسه کردم و بلند بلند گریه

کردم .به بهانه ی آقا امام حسین(ع) برا ی دل خودم و آن چه بر من و دوستانم گذشته بود. گریه از آن

همه تحقیر توهین مظلومیت شهدای خندق جنازه هایی که در ان جاده ماندند توهین به شهدا از دست

دادن جزیره مجنون معلوم نبودن سرنوشت علی هاشمی، شهدایی که به جنازه هاشان تیر خلاص زدند

شهیدی که پرچم عراق روی شکمش نصب شد، بچه هایی که پشتشان خالی شده بود، شهادت محمد

حسین حق جو که پنج دختر چشم انتظارش بود و پسر نداشت شهادت جعفر الوند نژاد تک فرزند یک

خانواده ی روستایی که جنازه اش به دست عراقی ها افتاد، سوختن جنازه ی جان محمد کریمی و

ابراهیم نویدی پور . عمامه شهیدی که عراقی ها جلو چشمانم با آن رقاصی کردند ماشین هایی که

جنازه ی شهدا را زیر گرفتند

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 و ساعت |
سلام خدا بر تو که خیلی با خدابودی. زمان سربازیت به خانه ی سرهنگی فرستادنت که خوب زمان ،زمان طاغوت بود و حجاب آن هم برای زن سرهنگ زمان شاه بی معنی بود تو را فرستادند تا گمارده آن خانه باشی تو تا چشمت به بی حجاب بودن زن سرهنگ افتاد از خانه زدی بیرون و وقتی برگشتی به پادگان گفتی که به آن خانه بر نمیگردی و آن سرهنگ برای اینکه تورا وادار کند برگردی تو را گذاشت که دستشویی ها را بشویی که 2 ماه گذشت اما تو به خاطر اعتقاداتت حاظر شدی هر روز دستشویی بشویی اما نگاهت به گناه نیفتد سلام خدا بر تویی که یک ماشین به تو میدهند و میگویند با این ماشین میتوانی بروی به پدر و مادرت در روستا سر بزنی و موقعی که میروی موقع برگشت یکی از آن مادرانی که بچه اش به واسطه تو  و حمایت تو رفته حوزه علمیه تا طلبه شود ساکی ، بقچه ای میدهد که برای فرزندش در ماشین بگذاری و به فرزندش برسانی با مخالفت تو روبرو میشود و شما میگویی من این را نمیتوانم با این ماشین ببرم چون این ماشین فقط برای امدن به روستا و دیدن پدر و مادرم است چقدر با خدا ، چقدر عالم محضر خدا است  را درک و  به اعمالت مسلط بودی و گفتی با مینی بوس بفرستید من مشهد از مینی بوس میگیرم و به فرزندتان میرسانم .


آلبوم تصاویر شهید برونسی , برونسی به روایت تصویر , آلبوم عکسهای شهید برونسی ,


خدایا چه انسانهایی والا مقامی. به معنای واقعی شیعه بودند . همین پاک بودنت شهید عزیز برونسی باعث می شود وقتی که سرت را بر روی خاکها میگذاری و در عملیات به بن بست میخورید  حضرت زهرا (س) را در حالت گریه و همینطور که سر بر خاک داری ملاقات میکنی . یک ذره نگذاشتی شبه در مال و زندگی ات وارد شود و وقت استراحتت که به مرخصی می امدی صرف کمک به مردم میشد کجایند مردان بی ادعا خدا ازت راضی، اهلبیت (ع) راضی امام زمان (عج) راضی . تو مدرک بالایی نداشتی . به دانشگاه هم نرفتی اما این همه خوب بودنت دانشگاهی است برای شاگردانی همچون من. شهید برونسی دعایمان کن

شادی روح شهدا صلوات



+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه دهم مهر 1391 و ساعت |

شهید خرازی به روایت شهید آوینی

 وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .

اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است .

ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.

حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر .

حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.

شادی روح شهدا صلوات

 

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه هشتم مهر 1391 و ساعت |
یک نامه و دو شهید؛ آیا این پول حلال است...؟!

برادرانی که در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می‌شود، حقوق برادران بسیج نیز داده می‌شود و این برادران از طریق بسیج اعزام می‌شوند و در حقیقت، دو حقوق از دولت جمهوری اسلامی دریافت می‌دارند؛ تکلیف اینها چیست؟
سرویس دفاع مقدس ـ نامه زیر از معلم شهید محمدرضا (عبدالرضا) شریفی‌پور است که به چند بار خواندن آن می‌ارزد. چرایش را خودتان متوجه می‌شوید. شاید دلمان برای آن خلوص و پاکی تنگ شده و یا شاید نمی‌توانیم باور کنیم که روزگاری در همسایگی‌مان کسانی بودند که اینقدر از تعلقات مادی و دنیوی رها بودند که نمی‌توانستند از یک دولت دو حقوق بگیرند!

در هر حال، عبدالرضا در کربلای ۴ آسمانی شد و هنوز نمی‌توان لبخندش در آخرین دیدار را فراموش کرد. آیا اگر امروز ما را ببیند، باز هم لبخند می‌زند یا گلایه می کند که قرار نبود اینقدر از شهدا دور شوید؟!

و اما نامه شهید و پاسخ آن با امضای شهید بزرگوار حجت‌الاسلام والمسلمین محلاتی، نماینده امام خمینی(ره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:

[تصویر:  116464_927.jpg]

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت فرماندهی محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام علیکم

اینجانب محمدرضا شریفی پور، دانشجوی تربیت معلم شهید مدنی شهرستان قم بنا به صلاحیتی که برادران سپاه هم از جهت مسایل شرعیه و اداری دارند، سوالی در رابطه به حقوق برادران بسیج را جهت جویای جوابش به این ارگان محترم می نویسم. امید است که انشاءالله با توجه به حجم کاری شما جواب آن را برایم ارسال دارید.

برادرانی که در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می شود، در ضمن حقوق برادران بسیج نیز داده می شود و این برادران از طریق بسیج اعزام می شوند و در حقیقت دو حقوق از دولت جمهوری اسلامی دریافت می دارند. تکلیف اینها چیست؟

ضمنا از طرف ریاست تربیت معلم مرکز گفته شده است که اضافه بر حقوق بسیج می بایست کمک هزینه تربیت معلم را هم تحویل گیرند و بنده به خاطر اینکه هم از نظر شرعی و هم از نظر اداری نظر شما پاسداران اسلام را صلاح می دانم لطفا جوابش را حتما برایم بفرستید تا تکلیفم روشن شود که آیا این پول حلال است و یا کدام یک از این پول ها را باید گرفت.

به امید ارسال جواب نامه و با امید پیروزی رزمندگان اسلام

اجرکم علی الله/ دعاگوی شما ـ محمد رضا شریفی پور

پاسخ نامه:

بسمه تعالی
ضوابط قانونی در سپاه باید عمل شود و آن حکم شرعی است از پرسنلی سوال شود.

امضا- فضل الله محلاتی 1/2/64

[تصویر:  116343_985.jpg]

شهید عبدالرضا شریفی پور (نفر سوم از سمت چپ) با لباس رزم در آستانه عملیات کربلای ۴ و ... شهادت

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در شنبه هجدهم شهریور 1391 و ساعت |
شهید نوجوان "علیرضا محمودی پارسا"
ولادت: 1348/4/23
شهادت: 1361/11/29


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
 
شادی روح شهدا صلوات
 
 
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 و ساعت |

خاطرات رهبری از شهید کاوه  

  خدا را سپاسگذاریم كه توفیق دست داد تا شما عزیزان لشگر ویژه ی شهدا را در مقرتان زیارت كردم آرزویی بود و یاد نیكی از شماها در دل ما ،‌در زمان اوایل تشكیل این تیپ و لشگر .‌هر چه ما شنیده بودیم تعریف و تمجید و ستایش قهرمانی ها و شجاعتهای این لشگر بود . البته حقیقتاً با همه دل عرض می كنم جای این شهید عزیزمان خالی است. شهید محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقیه ی برادرانی كه به شهادت رسیده اند؛ اما خوب بعضی ها را انسان از نزدیك می شناسد، فضایل آنها را می داند ،‌ارزشهائی را كه گاهی در یك انسان ، در یك جوان جمع شده از نزدیك لمس می كند و ای عزیزان محمود كاوه از این قبیل بود . در او ارزشهایی بود كه برای یك جوان مسلمان ایده آل بود . . . فراموش نمیكنم همین شهید محمود كاوه بچه ای بود ، پدرش دستش را می گرفت ، او را  به مسجدی كه من آن جا صحبت می كردم و تفسیر می گفتم می آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما ماندیم ( گریه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانیم .‌كم سعادتی ماست ، ‌ما كه به اصطلاح پیشكسوت آنها بودیم ماندیم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

من در خود سپاه عناصر بسیار خوبی را سراغ دارم كه آمادگی خودسازی و دیگر سازی داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهید عزیزمان محمود كاوه یاد كنم كه من او را از بچگی اش می شناختم . پدر این شهید جزو اصحاب و ملازمین همیشگی مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز می خواندم و سخنرانی می كردم؛ دست این بچه را هم می گرفت و با خودش می آورد .من می دانستم كه همین یك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهای مشهدی می شناسند، از همان وقتها همین جوری بود پرشور و بی محابا در برخورد ، گاهی حرفهای تندی هم می زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفی را كسی نمی زد. این بچه آن جوری توی این محیط خانوادگی پرشور و پرهیجان تربیت شد .خوراك فكری او از دوران نوجوانی اش ـكه شاید آن سالهائی كه من می گویم ، ایشان مثلا دوزاده و سیزده سال شاید هم چهارده سال بیشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهای آنوقت بودند می دانند كه چه سنخ مطالبی بود و می شود فهمید دیگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبی بود . در یك چنین محیط فكری این جوان تربیت شد و جزو عناصر كم نظیری بود كه من او را در صدد خودسازی یافتم . حقیقتاً اهل خودسازی بود . هم خود سازی معنوی ،اخلاقی و تقوائی و هم خود سازی رزمی. در یكی از عملیاتهای اخیر دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتی هم که اینجا در بیمارستان بود، مدت كوتاهی است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كسانی كه دستشان آسیب دیده حساسیت دارم ، فوری پرسیدم دستت درد می كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پیدا كردم كه برادرهای مشهدی كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شدید درد می كند؛ او حتی درد را كتمان می كرد و نمی گفت . این مستحب است كه انسان حتی المقدور درد را كتمان كند و به دیگران نگوید. یك چنین حالت خودسازی ایشان داشت . یك فرمانده بسیار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تیپ ویژه ی شهداـ فكر می كنم حالا لشكر شده ، آن وقت تیپ بود یك واحد خوب بودـ جزو واحدهای كار آمد محسوب می شد و به این عنوان ازش نام برده می شد. خود او هم در عملیاتهای گوناگونی شركت داشت و كار آزموده ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مدیریت قوی ،‌دوستی و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوی ، اخلاقی ، ادب ،‌تربیت و توجه یك انسان جوان ولی برجسته بود . این هم یكی از خصوصیات دوران ماست كه برجستگان همیشه از پیران نیستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را می بیند كه جزء چهره های برجسته می شوند . رهبان الیل و استون النهار غالبا تو همین بچه ها وتوی همین جوانهاست . ما نشسته ایم از دور داریم نگاه می كنیم، حسرت می خوریم و آرزو می كنیم . كاش برویم توی محیط آنها ،‌ كمتر وقتی است كه بنده همین حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشینان ، آنجا انسان ساخته می شود و این جوانها خوب ساخته شده اند  و شهید كاوه حقیقتاً خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زیاد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هایی را من سراغ دارم كه  اخلاقیات و خصوصیات اینها را كه مشاهده می كند، از نزدیك حالات عرفا و سالك بزرگ برایش تداعی می شود، نه حالت نظامیان بزرگ ، از نظامی گری فراترند اگر چه در نظامیگری هم انصافا چیره دست و نیرومندند

یك لشگر را یك جوان بیست و چهارـ پنج ساله اداره می كند در حالی كه در هیچ جای دنیا افسری به این جوانی پیدا نمی شود كه یك لشگر را اداره كند . چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق ،‌در میدان جنگ ، زیر آتش ،‌در مقابله با تانكهای دشمن با وجود آن همه مانع یك جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می كند؛ با سازماندهی می برد جلو ،‌خط را می شكند ، دشمن را تار و مار می كنند ، اسیر هم می گیرند ، منطقه هم اشغال می كنند و مستقر می شوند. پس نظامیگری هم در معجزه گری انقلاب و سازندگی انقلاب وجود دارد، نه فقط معنویت. ‌اما بالاتر از نظامی گری این معنویت و تقوای جوانان است ،كه آنرا هم دارند .

 

 

 


 

 

شادی روح شهدا صلوات

 

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در جمعه دهم شهریور 1391 و ساعت |
تفحص

کارت شهيد و پيام آن

در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائيه پيکر شهيدي کشف شد که سر نداشت و پيکرش دو نيم شده بود. داخل جيب هاي لباس تعدادي کارت و يک قرآن کوچک و يک خودکار بود. روي يکي از کارتها با خطي بسيار زيبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا مي دهد که شهدا به بهشت در آيند.» از پيکر شهيد و کارت او يک عکس گرفتم. وقتي خواستم دوباره کارت را ببينم در کمال تعجب ديدم محو شده است. پيش خود گفتم حتما نور خورشيد و يا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصي جريان را براي يکي از علما تعريف کردم، ايشان گفتند برويد عکس را چاپ کنيد، اگر چاپ شد، جريان خاصي نبوده، اما اگر چاپ نشد براي ما پيام داشته است. تمام عکسها بسيار شفاف چاپ شد به جز آن عکسي که از کارت گرفته بودم، حالتي نور خورده و مات داشت.

***

پلاکي از جنس پوتين

گفتم دقت کنيد، مثل اينکه امروز قراره خبري بشه. يکي از بچه ها به شوخي گفت: «لشکر ما هم مي خواد شهيد بده و...». وسط ميدان مين بوديم ناگهان يکي فرياد زد «شهيد» همه غمگين و ناراحت شدند. هيچ مدرکي نبود و يک پاي شهيد هم نبود. گفتم: بچه ها نذري بکنيم. هر کجا پلاک پيدا شد يک زيارت عاشورا بخوانيم. يکي از بچه ها گفت: «يکي هم براي پايش» يکي از بچه ها به شوخي گفت: شانس آورديم فقط يک پا و يک پلاکش نيست و گرنه دو سه روز بايد اينجا ... پا و پوتين که از مچ قطع شده بود پيدا شد. زيارت را خوانيدم. غروب برگشتيم مقر، اما پلاک پيدا نشد. همان کسي که شوخي مي کرد آمد و گفت: زيارت عاشوراي دوم را بخوان، هويت شهيد روي زبونه پوتين نوشته شده. من هم خواندم «السلام عليک يا اباعبدالله و.. .»

ماجرايي خواندني از پيدا شدن يك شهيد

به ياد شهداي گمنام

در طلائيه کار مي کرديم. براي مأموريتي به اهواز رفته بودم. عصر که برگشتم ديدم بچه ها خيلي شادند. اونها سه شهيد پيدا کرده بودند که فقط يکي از آنها گمنام بود. بچه ها خيلي گشتند. چيزي همراهش نبود. گفتم يکبار هم من بگردم. اون شهيد لباس فرم سپاه به تن داشت، چيزي شبيه دکمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب کرد. خوب دقت کردم. ديدم يک تکه عقيق است که انگار جمله اي روي آن حک شده است. خاک و گل ها را کنار زدم. رويش نوشته شده بود: «به ياد شهداي گمنام» ديگر نيازي نبود دنبال پلاکش بگرديم. مي دانستيم اين شهيد بايد گمنام بماند، خودش خواسته!

***

شهيد گمنام

در سال 73 تعدادي از شهداي گمنام را به معراج شهدا آوردند. در همان شب يکي از کارکنان در خواب مي بيند که فردي به او مي گويد: من يکي از شهداي گمنامي هستم که امشب آورده اند. سالهاست که خانواده ام خبري از من ندارند. شما زحمت بکش و برو مدارک مرا که شامل پلاک، کارت و چشم مصنوعي من است و در داخل کيسه اي گلي به همراه پيکرم مي باشد بردار و بگو که مشخصات مرا ثبت کنند. بعد از اين که اين برادر خوابش را بازگو مي کند، کسي باور نمي کند. اما با ديدن مجدد اين خواب و با اصرار او، پيکرهاي شهدا بررسي مي شوند و در کنار يکي از اجساد، کيسه اي پيدا مي گردد که چيزهايي که شهيد گفته بود درون آن بود. بعد از شناسايي جسد معلوم شد که ايشان در سال 65 مفقود الاثر شده بوده و در سال 61 هم يکي از چشم هايش را از دست داده بود.

سيزده موذن ناآشنا

فرمانده عراقي و سربند يا زهرا(س)

همراه نيروهاي عراقي مشغول جست و جو بوديم. فرمانده اين نيروها دستور داده بود در ظرفي که ايراني ها آب مي خورند، حق آب خوردن ندارند. همکلام شدن با ايراني ها خشم اين افسر را در پي داشت. روزي همين افسر به من التماس مي کرد که تو را به خدا اين سربندرو امانت به من بده. من همسرم بيماره، به عنوان تبرک ببرم. براتون بر مي گردونم. روي سربند نوشته شده بود «يا فاطمه الزهرا(س)» داخل يک نايلون گذاشتم و تحويلش دادم. اول بوسيد و به چشماش ماليد. بعد از چند روز برگرداند. باز هم بوسيد و به سينه و سرش کشيد و تحويلمون داد. از آن به بعد سفره غذاي عراقي ها با ما يکي شد. سر سفره دعا مي کرديم، دعا را هم اين افسر عراقي مي خواند:

«اللهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلک»

تفحص

حسين پرزه اي، اعزامي از اصفهان

روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهيد گمنام در شهر دهلران طي مراسمي تشييع شوند. بچه هاي تفحص، پنج شهيد را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پيکر را گشته بودند. هيچ مدرکي بدست نيامده بود. قرار شد در بين شهدا يکي از آنها را که سر به بدن نداشت به نيابت از ارباب بي سر، آقا اباعبدالله الحسين(ع) تشييع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا يکي يکي طي مراسمي کفن مي شدند. آخرين شهيد، پيکر بي سر بود. حال عجيبي در بين بچه ها حاکم بود. خدا اين شهيد کيست که توفيق چنين فيضي را يافته تا به نيابت از ارباب در اين تشييع شود؟! ناگهان تکه پارچه اي از جيب لباس شهيد به چشم خورد. روي آن نوشته اي بود که به سختي خوانده مي شد «حسن پرزه اي، اعزامي از اصفهان»

        شادی روح شهدا صلوات
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه نهم شهریور 1391 و ساعت |
 






ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در دوشنبه ششم شهریور 1391 و ساعت |

 

ابوریاض از افسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله ورجال سیاسی فعلی این کشور نقل می کند: در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مرا خواست.فرمانده مان با دیدن من، خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم.من برای او آرزوهای زیادی داشتم ومی خواستم دامادش کنم.

به هر حال، به سردخانه رفتم وکارت وپلاک فرزندم را تحویل گرفتم ورفتم تا جنازه اش را ببینم.وقتی کفن را کنار زدم، شدیداً یکه خوردم.با تعجب توام با خوشحالی گفتم: اشتباه شده، اشتباه شده. این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود،با بی طاقتی وعصبانیت گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت وپلاک حک شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده. واقعاً برایم عجیب بود که او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند.من روی حرف خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف واضطرابی در دلم افتاد که بامقاوتم مشکلی دیگر برایم ایجاد شود.در زمان صدام با کوچک ترین سوء ظن وابهامی ممکن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود.زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن به سمت بغداد حرکت بدهم.

رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته وتا قبرستان شهرمان حمل می کردیم.من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم که زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان کربلا دفن کنم.

چهره آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد،دلم را آتش زده بود.او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود.او را در کربلا دفن کردم وبرپیکرش فاتحه ای خواندم وبه دنبال سرنوشت خود رفتم.

سال ها از آن قضیه گذشت وخبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام شده وخبر زنده بودن او به دستم رسید.فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت.از دیدنش خوشحال شدم وشاید اولین چیزی که به او گفتم این بود که چرا کارت هویت وپلاکت را به دیگری سپردی؟وقتی او ماجرای کارت هویت وپلاکش را برایم تعریف کرد،موبر بدنم راست شد.پسرم گفت:من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم.او با اصرار از من خواست تا کارت هویت وپلاکم را به او بدهم.حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم، اصرار می کرد که حتماً باید قلباًً راضی باشم.من هم به او گفتم درصورتی راضی خواهم شد که علت این کارش را بدانم.او حرف هایی به من زد که اصلاً در ذهنم نمی گنجید.او با اطمینان گفت: من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم وقرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین(صلوات الله علیه) دفن کنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. دیگر نمی دانم چه شد و او چه کرد اما ماجرا همان بود که گفتم

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه دوم شهریور 1391 و ساعت |
امضای شهید پای کارنامه فرزندش

«یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم که برای تجلیل از پدرم مراسم تدارک دیده اند، پس از مراسم راهی کلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدرغذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می کرد، پدر هم که عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نکردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم.

صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء کرده بود.

در مدرسه ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، دوستم هم به من اطمینان داد که واقعیت دارد. او ماجرا را برای خانم ناظم تعریف کرد و گفت: که این اتفاق برای شهید صالحی افتاده، یعنی اسمی از من و پدر من به میان نیامد.

مادر،   شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود

 

امضای شهید پای کارنامه فرزندش
پیام امضا :

وقتی نظرش را درباره پیام این نامه می پرسم با کمی تأمل می گوید: «به قول امام(ره) جنگ برای ما نعمت های فراوانی داشت، در کنار همه عواقب آن. شهید چمران، مطهری، صالحی و... با خدا معامله کردند، وقتی دیدند کسی مثل امام(ره) در دنیای دین ستیز امروز برای احیای اسلام به پا می خیزد، با تمام شجاعت و با کمترین امکانات فریاد وا اسلام سر می دهد، عده ای پروانه وار گردش جمع می آیند تا یاری اش کنند و در راستای هدف والایشان از همه چیزشان می گذرند، خداوند به شهدا در آن دنیا وعده های بسیاری داده مثل همنشینی با اولیا، ارتزاق نزد خود و... اما در این دنیا هم یک چشمه از آن وعده ها را گشوده است آن هم به این شکل، خداوند مزد خلوص هر کسی را به شکلی می دهد، مزد خلوص شهید صالحی را هم اینگونه داده است، این یعنی حضور شهدا در بین ما، اما این شکل ارتباط جلوه جدیدی بود از ارتباط شهید با خانواده اش، جلوه جدید نه تکامل، چون شهدا به تکامل واقعی رسیده اند

.خانم صالحی حضور پدرش را در همه مراحل زندگی اش احساس کرده، از تولد و نامگذاری اولین فرزندش که پدر به خواب دیگران می آید و نام نوه کوچکش را مجتبی می گذارد و عصر همان روز وقتی همسرش به خانه بازمی گردد شناسنامه فرزندش را به اسم مجتبی گرفته چون نوزاد بیمار بوده و پدر نذر کرده بود . در این میان مادر نیز اسم دیگری انتخاب کرده بود. او می گوید: پدر هنوز هم به خواب بسیاری می آید، مثل مادری که می گفته وقتی شهید صالحی را به خواب می بیند، چشم پسرش شفا می یابد و پزشکان از تخلیه کردن چشم او منصرف می شوند و...

زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاکید می کند که بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یک شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن کرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و کنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یکی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند که آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.

شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در تاریخ 29/11/1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ی چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد.

منبع: تبیان

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 و ساعت |

 

نوشتار زیر خاطره ای از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مۆذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد»

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.منبع: تبیان

                                شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 و ساعت |
راز  مزاری که سنگ نداشت

مزاری که سنگ ندارد

دلها هنوز از عطش جبهه ها پر است              نوبت به مارسیدو بهشت خدا پر است

یک عمر زائریم، شهیدان چه حکمتی است        هر بار آمدیم اتوبوس شما پراست

(حاج بهمن دالایی)

وقتی وارد گلزار شهدای کازرون شدیم همه چیز عادی بود اما دلم آروم و قرار نداشت. مزار شهدا بصورت منظم و یکسان باز سازی شده بودند. احساس عجیبی داشتم ... یک حسی که نمیتونم بیانش کنم.

روز بعد از یادواره شهدای کازرون قرار شد به همراه جمعی از حماسه سازان فتح سوسنگرد مزار شهداء را زیارت کنیم. زیارت قبور مطهر شهداء در کنار شهدای زنده حال و هوای قشنگی داره. رزمنده های دیروز چشمای غریبشون خیس و قرمز شده بود. شاید خاطره همسنگرهای قدیم براشون زنده شده بود و شاید هم آتش یک آرزوی تو دلشون شعله می کشید.

بی اختیار شعر علیرضا غزوه تو ذهنم تکرار می شد ... گل اشکم شبی وا می شد ایکاش / شهادت قسمت ما می شد ایکاش ... تو همین حال و هوا بودم که یک مردی از اهالی کازرون اومد پیشم و از راز یکی از قبرها حرف زد... از مزاری که سنگ نداشت.

دیگه رمقی تو پاهای من نمونده بود ولی با زحمت خودم رو رسوندم کنار مزار شهید محمد حسین میرشکاری. دکتر پدیدار یکی از همرزم های شهید برای ما گفت که محمد حسین وصیت کرده تا زمانی که قبرستان بقیع مرمت نگردیده قبر مرا به حال خاکی بگذارید...

نمیدونم چی شد که حال همه تغییر کرد. بیاد قیصر ادبیات ایران افتادم که می گفت : چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم... چند دقیقه بعد بدون برنامه ریزی قبلی نوای زیارت عاشورا جشنواره اشک و توسل بپا کرد ...

پدیدار از تقوای شهید میر شکاری سخن گفت ... از دل پاکش ... و از پیکر بی سر شهید. بله محمد حسین میرشکاری پاسدار کازرونی سپاه خمینی(ره) سربه دار عاشقی سپرده بود تا بی سر و سامانی دین و میهنش را نبیند ... وقتی فهمیدم که معراج اون شهید عملیات کربلای 5 تو شلمچه بوده دیگه پرسشی تو ذهنم نموند...   

 منبع: تبیان

                       شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 و ساعت |
 شهید قربانعلی عرب

آقای گل جبهه ها

مهم نیست شب باشد یا روز ،؛ مهم نیست سال 1336 باشد و یا هر سال دیگری و اصلا اهمیتی ندارد که روستای مار کده در شهرستان شهر کرد باشد یا هر جای دیگر این ملک پر گوهر . مهم این است که هم زمان با طلوع ولایت علی همان روزی که دین کامل می شود و نعمت الهی تمام ، ستاره ای متولد شد که چون قرار بود فدای راه علی (ع) شود نامش را قربانعلی گذارده اند .

نه اینکه مونس اش آب بود ، خلاک بود و نور ، پس مثل خاک بخشنده شد ، مثل آب زلال و مثل نور پاک و شفاف .

همدم قربانعلی هم شد کار و تلاش ،قرار شد او بکارد تا دیگران درو کنند. قربانعلی کم کم بزرگ شد تا شش ساله شود ، آن وقت که پدر توی دنیا چشم هایش را بست . برادر بزرگتر شد سایه سر قربانعلی . گفتند : به اصفهان می رویم تا فرجی شود . قربانعلی درس هم می خواند اما خانواده زور و بازویش را بیشتر نیاز داشت . او علم اکتسابی را رها کرد تا بعد ها حکیمانه حرف بزند . قربانعلی شد در و پنجره ساز .

سال 1356 به خدمت سربازی رفت تا خیلی زود سرباز امام زمان (عج) شود .

سال 1357 که انقلاب پیروز شد ، قربانعلی هم یکی از همان میلیون ها نفر بود که به خیابان ها رفت ، شعار داد و مبارزه کرد ، همان سال ها هم نیمی از دینش را به دست آورد .

کردستان بلوا شده بود ، قربانعلی رفت تا مبادا انقلاب دست نا اهلان بیافتد .جنگ شد ، قربانعلی به خوزستان رفت ، دارخوین روستاهای محمدیه و سلیمانیه خط شیر ایجاد شد و یکی از شیر مردانش همین قربانعلی عرب بود .

در جبهه همه کاری می کرد ،از نظافت و شستشو . تا کندن کانال ، تازه فرمانده ام بود .

تا اینکه سال 1364 به عنوان جانشین عملیات لشگر امام حسین (ع) و مسئول محور (جاده خندق) انتخاب گردید و سرانجام  در دوازدهم اردیبهشت سال 1364 در جاده خندق (منطقه عملیاتی بدر) به فیض عظیم شهادت نائل آمد ..مزار این شهید بزرگوار گلستان شهدای اصفهان است.

غسل کرد و رفت تا دینش کامل و نعمت الهی بر او تمام شود .

      روحش شاد و یادش گرامی باد

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 و ساعت |

كنار نكش حاجي
(خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟

 

نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .

من زودتر از جنگ تمام مي شوم

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.

 

منبع: عاشورا

شادی روح شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط هر روز یک خاطره در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 و ساعت |